قرارمان

امروز بی اختیار یاد تو افتاده بودم.یاد دیدار اول و آخرمان.یاد قرارمان.یادت می آید؟
راستی نامت چه بود؟اهل کجا بودی؟آنجا چه میکردی؟
هان!یادم آمد.
آن وقت که آوردندت نام و نشانت را همراهت نیاورده بودند،پرسیدم نام و نشانش چیست؟اهل کجاست؟گفت نام و نشانش را زیر خاک گذاشته و آمده.راست میگفت،نام و نشانت را خاک کرده بودی،خودت را خاک کرده بودی.
گفت حالا یک تکه از استخوانش را آورده ایم،نشانت دهیم،که ببینی و بفهمی در جنگی که ایستاده بود،چه بود و چه ماند،چه گفت و چه ماند،چه کرد و چه ماند،که در انتهای بی نشانی،چه با نشان می درخشد برای کشورش،برای امامش.
حال فقط این سوال را از تو دارم،در جنگی که هستیم،تو کجا ایستاده ای؟
بغض گلویم را گرفت،زبانم توان چرخیدن نداشت،حرفی برای گفتن نداشت،سرم را ناخودآگاه گذاشتم روی پرچم سه رنگی که کفنش بود.میگفت گمنام است،اما انگار گم نام تر از او من بودم،که در شلوغی زمین،گم شده بودم.
ای غریب ترین بی نشان،آن روز با نام و نشان رفتی و امروز بی نام و نشان آوردندت.البته احساس میکنم هرچه بی نام و نشان تر باشی،آن دنیا جایگاهت با نام و نشان تر است،کلاس کارت بیشتر است.
آن روز با سربند یا حسین رفتی،به عشق حسین و برای حسین،امروز بدون سر آوردندت به نشانه رضایت حسین.
آن روز جانت را،تنت را کف دستت گرفته بودی و لبیک گفتی امر امامت را،امروز استخوان تنت را بر کف دست گرفته اند و می آورند تا پیش کش امامت کنند.
اصلا کار ات را تقلیل میدهم به کم ...
آن روز آرامشت را دادی برای آرامش من،برای امنیت من،امروز آوردندت که نشات دهند،به من تا شرمنده ام کنند،رو سفیدیت را به رخم بکشند.رو سیاهیم را نشانم دهند.
امروز در برابر حق تو،گردنم شکسته است.
امروز شرمنده ام و هر روز که میگذرد شرمنده تر میشوم.حق تو را چگونه ادا کنم؟هر چه هم حرف بزنم،این ها آخرش حرف است،باید عمل کرد.
انشاالله میرسد موقع عمل،من باشم و تو باشی و حسابمان صاف شود.
راستی این را میخواستم بگویم،روز مادرمان است ...
چه زیبا قرین شد،این نوشته با قرارمان و مادرمان و رهبرمان.
اینبار هم رو سیاه تر از گذشته ام;خودت سلامم را به مادرمان برسان،بگو هرچه هستم،هنوز سر قرارم هستم،تا آخر ...
پ.ن:
خدا نکند،خدا نکند،خدا نکنــــــــــــــد در رختخواب "ذلت" بمیرم و امامم فریاد "هیهات" سر دهد.
د.ن:
اگر کسی در برابر هستی من بایستد؛در برابر بود و نبودش میایستم.
گریه هایم مردانه نیست

«سنت لایتغیر الهى نگذاشت كه زهراى مرضیه در پشت حجاب غلیظ اوهام پنهان بماند، و آن ستارهى درخشان خونین، در گذشت زمان به خورشیدى تابان بدل شد. و امروز نام او و یاد مظلومیت او از همهى حصارهاى كتمان، عبور كرده است، و به اعماق دلها و جانها رسیده است. و این درخشندگى و فزایندگى ادامه خواهد داشت: «انا اعطیناك الكوثر...»
پ ن:
مگر این ولایت که میگویند;چیست؟که به خاطرش مادری باید بین در و دیوار بماند و فریاد نزند،سختی مسمار را به جان بخرد و داد نزند.کمرش بشکند و صدایی ندهد.
گفته اند،پاره تن پدرش بود،پاره تن که میدانی یعنی چه؟تمام هستی پدر بود.این را همه میدانستند.
اصلا آن روز مگر کسی با دختر پیامبر کاری داشت؟مگر آمده بودند،برای بردن دختر پیامبر؟
پس چرا فاطمه ... ؟
فاطــمه را زدند به خاطر ولایـت علی،کمر فاطــمه شکسته شد برای ولایـت علی،فاطمه سوخت،به عشق ولایت علی، و در آخر فاطــمه را کشتند به جرم ولایـت علی.می دانی چرا؟ایستاده بود،برای حفظ ولایت علی.
نمیدانم،در این میان،ارزش ولایت علی چقدر بود،که دردانه پیامبر باید برایش جـــــــــــــان دهد.
فقط همین را فهمیده ام که فاطمیه،درس جان دادن برای ولایت است.
د ن:
آن روز ; در آن کوچه های غربت و غم،قحطی آمده بود،قحطی یک مرد.
خانه مان سوخت در غارت بی غیرتی.
امروز ; بی غیرتی است ببینی که،جــــــانِ محمد (ص) جان داده برای علی (ع) ،برای ولایت علی (ع)
بعد بنشینی که نامحرمان،نظر به جان علی کنند،نظر به ولایت علی کنند،ولایتی که ثمره جـــــــانِ پیامبر است.
ای جــــــانِ پیامبر،ای ماه پیامبر
بیا و خودت برای ما دعا کن،نگاه کن،بیا و دست ما را در این شلوغی زمین،بگیر
میدانم
گریه هایم مردانه نیست
برای تو از همه چیز باید گذشت ...
آسمانی میشوم

آب را بر فرزند آب قطع کردند تا بگویند حق هستند
روزگاری نایب امامشان را ترک کردند در حالیکه میگفتند اماما بیا تا جانمان فدایت کنیم
امام آمد
روزگاری نایب امامشان را ترک کردند در حالیکه میگفتند اماما بیا تا جانمان فدایت کنیم
امام آمد
ولی چه شد
نه امام را یاری کردند و نه نایبش را
پس تا وقتی نایب کنارمان هست و نمی بینیم و نمیبینیم و نمیــــــــــ بینیم
نباید چشم به صبحی بدوزیم که امام از افقش رو نمایان کند
پ ن:
تنت بوی زمستان می دهد،تویی که بر لبت بهار جاریست
اینجا رنگ و بوی بهار را می توان حس کرد
وقتی چشمانت عطر بهار را نمی شنوند و گوشهایت نمی بینند
چه طور می گویی بهار؟
وقتی همراه نسیم بهاری شدی،وقتی رنگ و بوی بهار گرفتی،وقتی دلت بهاری شد
آن وقت سلام بر بهار کن،آن وقت شعار بر بهار کن
دن:
میشود من باشم و وقتش شود؟
یابن الحسن؟
دلم برایت گرفته است ...



